تبليغاتX
قلب های یخ زده <

> < < > >
 width=
JavaScript Codes
ته جاده یکی هست اسمش خداس.........
دیشب تا صبح فقط گریه کردم.........گریه کردم

خیلی دردناکه کارایی که بد بدونی خیانت بدونی ، خیلی وقت باشه

خودتو از همشون محروم کنی با خودت عهد ببندی هرگز اون کارا رو نکنی

طرفت بدون هیچ اهمیتی همشونو انجام بده ، عادی بدونه ........

دردناکه که حس کنی  دیگه میاد پیشت ، فقط چون دلش واست می سوزه

دردناکه گُلی با تمام احساس تقدیم بشه و رو میز بمونه ، بخشکه...

دردناکه همه ی زندگی ......الان خوب معنی دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم

رو می فهمم ........قسم خوردم امروز یه کاری کنم .......از صبح تا حالا سرگردونم

نیستم تو این دنیا ، همین جور راه می رم ، بی هدف ، حتی پاهام نای رفتن ندارن ......

               

 

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:58  امضا شیوا  | 

یکی دو ماه می شه قراره واسم انگشتر بخره

من ازش خواستم .....نه نگفت ، گفت می گیرم واست.....

حالا بهانه می یاره ، نمی گیره ، میگه

انگشتر یعنی پیمان ازدواج .........گفتم تو اینطور فک می کنی

من اینطور فک نمی کنم .........می خوام واسم بخری......

می خوام انگشتر تو دستم باشه .........دلم میخواست بگم حرفِ تو دلمو

بگم غیر از انگشتر تو هیچوقت هیچ انگشتر دیگه ای دستم نمی کنم تا وقتی که بمیرم

می خواستم بگم به غیر تو نمی خوام مال کَس دیگه ای باشم تا وقتی که بمیرم

خواستم بگم ، می خوام انگشتر تو دستم باشه که هیچ کس دیگه سراغم نیاد

خواستم بگم .................اما هیچی نگفتم

............................................

مرا درياب

    تو اي تنهاترين شاهد

        تو اي تنها در اين دنيا و هر دنيا

 

    بجز تو آشنايي من نمي‌يابم

    بجز تو تكيه‌گاه و همزباني من نمي‌خواهم

    مرا درياب

 

تو ميداني كه من آرام و دلپاكم

        و ميداني كه قلبم جز به عشق تو

                                            و نام تو

                                                 و ياد تو

                                                    نخواهد زد

 

و مي‌داني كه من ناخوانده مهماني در اين ظلمت‌سرا هستم

مرا درياب

    كه من تنهاترين تنهاي بي‌سامان اين شهرم

                                        مرا بنگر.. مرا درياب

 

قسم به راز چشمانم

    به‌ اقيانوس بي‌پايان رويايم

    به رنگ زرد به رنگ بي‌وفايي‌ها

    به عشق پاك

    به ايمانم

    به چين صورت مادر

    به دست خسته‌ي بابا

    به آه سرد تنهايي

    به قلب مرده‌ي زاغان

    به درد كهنه‌ي زندان

    به اشك حسرت روحم

    به راز سر به مُهر سينه‌ي اسبم

                            اگر دستم بگيري و

                                 از اين زندان رها سازي

                        برايت عاشقانه شعر خواهم گفت

                                                همين يك قلب پاكم را

                                                و روح بي‌قرارم را كه زنداني‌ست

                                                    به تو اي مهربان تقديم خواهم كرد

 

                مرا از غربت زندان رها گردان

                  نگاه بي‌پناهم بر در زندان تنهايي روح خسته‌ام خشكيد

                  مرا درياب

                        مرا درياب كه غمگينم

                   

 

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 15:34  امضا شیوا  | 

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است
چه عاشقانه نفس میکشم!، هوا گرم است

دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی
که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است

بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم

وجودم با شنیدن  این کلمه دلگرم است


بیا گناه کنیم عشق را ... نترس خدا
هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه میگویند
جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

...

به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه میگویم
که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است

       

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:33  امضا شیوا  | 

دیشب گفت چته؟

گفتم هیچی ، عادیم ، عادیه  عادی !! می دونستم می دونه چمه

داغون بودم ، داغون ، از فکرو خیال سرم درد می کرد . گفت خوبه ادامه بده ، دوست دارم!!

گفتم چیو؟!!!گفت این جور عادی بودنتو !!

گفتم چون دوست داری می پرسی چته؟

 بهم گفت برو بابا  تو یا نمی فهمی یا خودتو زدی به خنگی من غلط کردم حالتو پرسیدم

بهم برخورد، خواستم گریه کنم ، اشکم در نیومد بغض تو گلوم گیر کرده بود

خواستم بی خیال باشم

نشد ........خواستم جوابشو بدم ، نتونستم ........... ندادم ، ولی دلم شکست

همون لحظه این شعرو گفتم

مرگ اندوه مرا خواهد کشت

شسته ای یاد مرا

بی تاْمل شده ای

این دریغیست که افسوس زمان خواهد خورد

اینک اینجا همه کافر شده اند

خوده من سنگ به دیوار خدا می کوبم!!

از تمنای دری جام بلا می نوشم

تو شکستی نفسم را

لعنت عشق گریبانگیرت

همه احساس کسی را

آه و افسوس به این تقدیرت!!!

.......................................................

 

                    

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 17:28  امضا شیوا  | 

امروز خیلی دلم گرفته .........دوباره می خوام حرف بزنم.......

دوباره می خوام بگم........بعد از آپ رفتم که برم شرکت .....اما نتونستم

دیگه حالم داره از اون شرکت به هم می خوره.....نیستی .نیستی

ن

ی

س

ت

ی

اما همه جای اون شرکت لعنتی خاطرات توه . یک لحظه نمی تونم اونجا رو بدون تو

تحمل کنم....از اوله اول یا با تو بودم یا در انتظار تو .........اما تو توی این یک هفته

جور دیگه ای شدی.....همه سراغتو ازم میگیرن.....همه فهمیدن کمتر مییای

جور دیگه ای شدی ..........آره.....

شایدم با از ما بهترون میگردی........خدایا بهم کمک کن.......

خدایا آرومم کن ، خدایا به قلبم بگو این قد اذیتم نکنه.....بگو فکرای بد نکنه

بگو این قد محکم نکوبه به سینم....خدایا آرومم کن ..........

خدا

آخه خدا .......تو بگو چی کار کنم.......

خدا ، یعنی اون ازم خسته شده........یعنی دیگه دوسم نداره

اصلا ببینم مگه تا حالا دوسم داشت!!!

نکنه تکراری شدم براش

نکنه ......................خدایا ......................

من خستم خدا

خ

س

ت

م

دیگه نا ندارم خدا

بریدم خدا

خدا

بهش بفهمون دوسش دارم ، بگو براش می میرم

خدا

خدا شب و روزم شده اون ......خدا

بغض داره خفم می کنه ، کاش میشد گریه کنم ، تا هر وقت دلم بخواد

کاش میشد برم خونه و تا دلم می خواد گریه کنم ، کاش مامان نپرسه چمه

کاش هیچ کس نپرسه .........آخه خدا خودت بگو چی کار کنم

عشق درد داره خدا ، خیلی درد داره

خدا من طاقت ندارم خدا

خدا من واسه این همه درد خیلی کوچیکم خدا

خدا دلت می یاد

خدا یه کاری کن خدا

 

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:19  امضا شیوا  | 

زندگی را نفسی ارزش غم خورن نیست ، و دلم بس تنگ است 

 بی خیالی سپر هر درد است ، باز هم می خندم ، آنقدر می خندم که غم از روی رود

.................................................

مگه دل لامسب میذاره بی خیال باشم ........مگه می ذاره

دلم تنگه ........گرفته.....نمیدونم چی کار کنم.........چی سر خودم بیارم......

حرفام تکراریین..........خواسته هام تکرارین..........خودم تکراریم..........

همه ی زندگیم تکراریه ......

دلم که می گیره  چاره ای جز نوشتن ندارم....باید بگم........باید حرف بزنم

یک هفتس از کنار هم مثل آدمای غریبه رد می شیم........گاهی ۲/۳ ساعت با همیم

اما کلمه ای حرف بینمون رد و بدل نمی شه...مثل دو تا آدم غریبه....دارم دیوونه می شم........

تو این دو ساعت هزار جور با خودم کلنجار می رم......گاهی خودمو می زنم به خواب

گاهی می رم بیرون ، اما مگه می تونم ........می کوبه، هی می کوبه به سینم

درد می یاد....تا این دو ساعت تموم می شن و میره......اون وقت یه جور دیگه داغون می شم...

هی می گم....هی حرف می زنم..........کاش وقتی بود رفته بودم کنارش ...کاش باش حرف می زدم

کاش بهش می گفتم دلم تنگ شده.....کاش .........کاش.........

دلم تنگ شده خدایا

آهنگ وبلاگم داره آزارم می ده.........ولی من خوب بلدم خودآزاری کنم!!!

هوا گرفتس.......مثل دلم .......قشنگه.....مثل چشمات.........

می خوام برم.......کاش تو هم می یومدی!

                              

 

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:5  امضا شیوا  | 

دلم گرفته ....خیلی دلم گرفته .....حالم خوب نیست ....

داغونم ..............داغون............بریدم.................خستم........

کاش می دونستی چه قدر دوست دارم .....کاش می دونستی بدون تو می میرم

نمی تونم نفس بکشم ....نفسم بندمی یاد .....کاش میدونستی هستم چون تو هستی

نفس می کشم چون تو داری تو این هوا نفس می کشی ........می دونی بی تو می میرم

نمیتونم لحظه ا ی فکر کنم دیگه تو را نمی بینم ......حتی نمی تونم بهش فکر کنم....

می میرم .......می میرم.......

وقتی نیگات می کنم انگار همه ی دنیا مال منه ....وقتی میخندی همه ی خوشیا مال منه

وقتی پیشمی همه چی دارم ....همه چی .....هیچ دردی ندارم ....هیچی کم ندارم ....

وقتی نگام می کنی همهی درونم آتیش می گیره

قلبم تند و تند شروع می کنه به تپیدن ....نمی خوام به نبودت فکر کنم ...

حتی فکر کردن بهش منو می کشه ...

خدایا کمکم کن ........خدایا ........می ترسم ......خدایا .....تنهام نذار......

خدایا . کمک کن .......خدایا

خدایا .....

خدایا . بدون اون می میرم....

خدایا چرا همه منو می ترسونن ...چرا اذیتم می کنن ....

خدایا  . من به تو ایمان دارم ....خدایا من همه چی رو سپردم به خودت ..

خدایا ....نکنه تنهام بذاری خدا .......

خدا چی کار کنم ...خدا

خستم .....

خدا ......خدا............خـــــــــــــــــــــــــــدا

خدا..........تا پیشمه آرومم تا می خنده ذوق می کنم...انگار همه ی دنیا رو بهم دادن ...

.همه ی خوشیاشو...

یه لحظه می گم اگه روزی این لبخند دیگه مال من نباشه ؟ 

 قلبم شروع می کنه به تند تند زدن ....هی می کوبه ....

درد می یاد ......نفسم به سختی بالا می یاد ...چشام پر اشک می شن ..

اون موقعه که دلم می خواد بمیرم ...دیگه نباشم .....تموم کنم زندگیو...

چشام بسته می شن واسه همیشه چون به غیر تو هیچی رو نمی خوان ببینن ...

قلبم دیگه نمی زنه چون به غیر تو واسه هیچی نمی زنه ...

بدون اگه روزی نباشی می میرم ......

دیگه نیستم .....تموم می شم ...واسه همیشه

.........................................

می خوام برم ..........برم تا خسته شم.........

می خوام این قد برم تا بمیرم...........

می خوام بریزم عقده ی این دل لعنتی رو

که محکومم کرده...........که بهم زور می گه

که همه ی وجودمو به دام انداخته

به تمسخرم گرفته..........برام تصمیم می گیره.........ناراحتم می کنه

میخندونتم .........گریم می ندازه ..........میخوام بکَنَم این دل لعنتی رو بندامش دور

غیر غصه چی گذاشته برام..........غیر اضطرابِ اتفاقاتی که شاید هیچوقت برام نیفتن

چی گذاشته برام........آخه کی می گه ساده دل بودن خوبه .......

کی می گه عاشقی خوبه......دروغ نگفتن خوبه

کی می گه

کاش دست خودم بود......می رفتم .........این قدر می رفتم تا بمیرم

بمیرم

دلم گرفته خدا

خدا

 

           

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:53  امضا شیوا  | 

دلم تنگه می خوام فقط با خودت حرف بزنم خدا

دلم تنگه...........دلم تنگه...........گرفته و اگه تو نبودی میمردم

خدا

خــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

گفتم میشم بنده ی خوبت ، فقط اونو ازم نگیر . گفتم مامانو اذیت نمی کنم

گفتم بابا رو ناراحت نمی کنم

گفتم هر چی تو بگی ، می شم بنده ی خوب . گفتم خدا

عاشق شدم ، دوسش دارم

گفتی برو هواتو دارم ، گفتم خدا می ترسم ، خدا اگه نباشه منم نیستم

می میرم

گفتم خدا فقط به امید تو می رم جلو ، گفتی  برو نترس

من هستم ، من همیشه با هاتم، خدا

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

خدا آخه من غیر تو کیو دارم ، خدا آخه کی غیر تو می تونه کمکم کنه

شاید بعضی وقتا پام لغزید ، سر حرفم واینسادم

اما تو خدایی خدا ، تو کمک کن خدا

انصافه بعد این همه وقت عوض محبت تو دلش نسبت به من نفرت بکاری!!!!؟

خدا

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

خدا دیدی دیشب چی سرم اومد، خدا

خواب بو د ، همش خواب بود اما تو خوابم داشتم زجه میزدم ، بیدار که شدم

صورتم از اشک خیس بود ، خودش بیدارم کرد

بیشتر گریم گرفت

گریه کردم تا آرومتر بشم ، اما تا صبح خوابم نبرد

فقط خواب دیده بودم دارم مال یکی دیگه میشم

..............................................

خدا من نمی خوام یعنی نمی تونم مال کس دیگه ای بشم

خدا

خدا  یه کاری کن

خدا کمکم کن ، خدا خستم ، خدا دوسش دارم ، خدا بدون اون می میرم

خدا

خدا یه کاری کن

خدا

           

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:48  امضا شیوا  | 

دیروز دیدمت ، امروز دلم واست تنگ شده........نمی دونم چرا

این قد زود زود دلم برات تنگ می شه .......دلم گرفته ، می دونم ببینمت

خوب می شم ، خوبه خوب........دلم گرفته...........خیلی دلم گرفته

دوسِت دارم............خیلی دوسِت دارم

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:33  امضا شیوا  | 

من........!!!

واژه ای مبهم ......از من بودن خسته شدم........

حالم بده .......اونقدر بد که خودمم نمی دونم چه طور بگم..

۲ تا پاکت سیگارو یه جا پشت سر هم کشیدم......

خفه شدم نتونستم نفس بکشم......بالا آوردم......گریه کردم

سهم من از زندگی چیه؟

ازت خسته شدم ......خستم کردی....دارم ازت متنفر میشم....حرمتی نمونده!!!!

حرفایی که سختن ...مثل پتک خوردن تو سرم........سرم گیج رفت

خوردم زمین.....دیگه نالمم در نمی یاد.......کسی که فقط به فکر خودشه

چی میدونه از دوست داشتن

چی میدونه ؟

نه خوب شماها بگین

۱۰ ماهه حسرت حرفای قشنگ مونده به دلم....غیر تو کیو داشتم

بهم حرفای قشنگ بگه.......... که تو دریغ کردی ازم......تو خودخواهی

................................

التماس کردم خدا رو .....می خوام امشب بارون بیاد.......می خوام گریه کنم

می خوام کسی نفهمه گریه کردم.......

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:12  امضا شیوا  | 

دلم شکسته.........گرفته...........نمی دونم چمه

می دونم اما .....................خسته شدم ..........

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 17:4  امضا شیوا  | 

دلم برات تنگ شده .......امروز فقط اومدم دفتر چون دلم برات تنگ شده بود...

ازت دلخور بودم  نخواستم بفهمی که دلم تنگ شده . به رو نیوردم....

وقتی دیدمت همه خستگییام تموم شدن......

اما.........نمیدونم ،هیچی نمیدونم.......

 وقتی می بینم بهم حساسی بیشتر دوسِت دارم...

دلم تنگه و از این دلتنگیام خستم.......

دوس دارم گریه کنم.......اون قدر که چشام باز نشن

اون قدر که هر چی داره داغونم می کنه با اشکام بریزه بیرون....دارم خفه میشم

 

    

 

 

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:7  امضا شیوا  | 

Ekrah , Maegdar , Aemut , When aruht , rahekerhak , kheyli , khpa

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:19  امضا شیوا  | 

دلم گرفته .........خیلی دلم گرفته ..........نمی دونم چمه ....

هر چی هست به تو برمی گرده .........تو .........

کلافم .........از خودم ..........از روزگار .........از همه چی

خستم.............خیلی خستم.........حتی از خودم

من می نه زبهر تنگ دستی نخورم
یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی می خوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:42  امضا شیوا  | 

دلم خیلی خیلی گرفته
+ دفترچه خاطراتمو باز کردم پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:28  امضا شیوا  | 

بازم خستم........از تشنگی همه تنم درد می کنه

یکشنبه بود.........می نویسم که یادم نره چی بهم گفتی....

اینجا واینسا آشغال !! برو گم شو.....

...............................................

دلم شکست.........گلای تو دستم خشکیدن........دیگه برات گل نمی خرم

نمی دونم ، اما یه جورییم...........

       

 

 

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 15:7  امضا شیوا  | 

دلم گرفته .......فقط اومدم موسیقی وبلاگم رو گوش بدم......

دلم خیلی گرفته

دلم می خواست الان بارون می بارید  ، هوا گرفته بود ، کف خیابون پر بود از برگای

پاییزی ، می رفتم ، این قدر می رفتم تا خسته می شدم......هر چند می دونم

هیچوقت از قدم زدن تو اون هوا خسته نمی شم.......عجیب دلم گرفته..........

دوس دارم گریه کنم.......بهانم می یاد.....این روزا خیلی اذیت می شم ....

بعضی وقتا دلم واسه خودم می سوزه!!!! کاش می دونستی همه ی اینا واسه

توه.......کاش می فهمیدی......وقتی بت فکر می کنم آرومتر می شم ......خیلی

آروم می شم.......تحمل خیلی چیزا برام راحتر می شه.......

کاش می یومدی بریم......بریم یه جای دور  ، خیلی دور

جایی که هیشکی نباشه ......کاش منو می بردی.......کاش!!!

شنیدی می گن فلانی رسیده به آخره خط.......منم الان آخره خطم

چیزی نمونده...خستم....خیلی خستم ......کاش می بردیم.......

کاش می رفتیم.......خیلی دور.......به دستای گرمت نیاز دارم

به حضورت.......که احساس امنیت کنم......که از هیچی نترسم ....که بدونم

یک هست که می شه بهش تکیه کرد.......بیا بریم ، دور شیم......اینجا نمی شه

راحت نفس کشید....

                    

 

 

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:0  امضا شیوا  | 

ازت دلخورم........خیلی ازت دلخورم ....به من گفتی پرو!!!!

به من !!!

خیلی بهم بر خورد ........ناراحت شدم و تو ناراحتیمو ندیدی......

خیلی بهم بر خورد.......

هر چی فکر می کنم یادم نمی یاد در مقابلت پرویی کرده باشم.....

الان درام آهنگ وبلاگمو گوش می دم حدود ۵ ماهی می شه که نشنیده بودم.

دلم بیشتر می گیره......تنگ می شه ......غصم می گیره.......

بغض آذارم می ده ......بیرون گرمه....به اینجا پناه آوردم ......

همه چی به خاطر توه ......تحمل همه چی فقط به خاطر توه

دلم می خواد داد بزنم........گریه کنم .......کاش الان بارون می یومد!!!!

کاش پاییز بود........دلم واسه خش خشه برگا تنگ شده.........

کاش حداقل هوا گرفته بود......مثل دل من......آروم تر می شدم.....

کاش بهم می گفتی چرا ؟

تو همه رو می بینی غیر من!!!

فقط موقعی منو دیدی که به ظاهر نمی دیدمت.....اما باور کن اون موقع بیشتر

هر وقت میدیدمت و داغون می شدم.....هر لحظه حس می کردم که هم اکنون

دق خواهم کرد!!!از اینکه هستی و نیستی از اینکه دارمت و ندارمت

چی به سرم می یاد.........

خدایا ...........خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

    

 

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:49  امضا شیوا  | 

داد زدی گفتی ، از اخلاقت خسته شدم

خسته شدم............

میرم قدم بزنم..........فکر کنم.........به خودم به خودت......به اخلاقم.......

لعنت به من که می خوام برات بهترین باشم اما همینا اذیتت می کنن

لعنت به من که نمی تونم خودم باشم...........لعنت به من

  

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:14  امضا شیوا  | 

من نمی تونم به تنهایی همه ی این بار رو به دوش بکشم......من نمی تونم

یه دفعه ای همه و همه پشتمو خالی کردن........حتی تو !!!

تویی که از اوله اول تا الانه الان موندم و تحمل کردم فقط به خاطرت

من نمی تونم .............شونه های کوچیکم تحمل این همه بار سنگینو ندارن....ندارن

آخه خدا..........خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

درست الانه که بهت احتیاج دارم ، باید کنارم باشی ، کمکم کنی.....جا زدی!!!

می خوای تنهام بذاری؟؟

من خستم ، من خستــــــــــــــــــــــم ، خدایا.............

چه قدر لبخند بزنم اما داغون باشم ......چه قدر........

دارم می میرم.........زیاد نمونده ....................

                

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:37  امضا شیوا  | 

این روزا خیلی خستم....داغونم

به همه چی و هیچ چی فکر می کنم!

گفتم کجای زندگیتم؟ گفتی یه دوست!!!

گفتم تا کی؟ گفتی دوستی که ، تا نداره!!

گفتم می دونی می خورم ، می خوابم ، بیدار می شم

را ه می رم واسه تو.....نذاشتی ادامه بدم

گفتی نگو ، شیوا نگو!!!

.....باشه ، نمی گم ، نمی گم دارم می میرم

نمی گم دارم دیوونه می شم ، نمی گم لحظه لحظه هام

با تو داره می گذره ، نمی گم نفس می کشم به امید دیدنت ، داشتنت

نمی گم .......

مقاومتم خیلی زیاده ، خیلی ، می تونم واسه داشتنت بجنگم با همه دنیا ، همه و همه

همه ی اونایی که احمق خطابم می کنن ، اما....اما اگه نخوای ، نمی شه

جنگیدن ، می شه تحقیر!!! اون موقع احمقم........احمق

دارم واسه خودم یه قبر می کَنَم، یه قبر عمیق ، که اگه یه روز

دوستیت تا داشت ، برم توش بخوابم ، یه خواب عمیق.......

 دلم واسه بارون تنگ شده، واسه پاییز ، واسه خش خش برگا

واسه بچگیام.........خدا........اگه خدا نبود من طاقت نیورده بودم

اگه خدا نبود من دق می کردم......من تو رو از خدا می خوام......

            

 

 

 

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:5  امضا شیوا  | 

اگه می دونستی چه قدر دوست دارم........اگه می دونستی

اگه می دونستی کجای قلبمی

اگه می دونستی .......

اگه می دونستی ، حاضرم به خاطرت چه کارایی بکنم  ، کاش می دونستی

حاضرم با کیا به خاطرت بجنگم  ، جلوی کیا وایسم ، کاش می دونستی...

          

 

 

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:6  امضا شیوا  | 

به اندازه ی وسعت دریا ، پهنای آسمون ،  سیاهی شب ، دلم گرفته

خستم ، می ترسم ، داغونم ............

دل کوچیکم زود می رنجه ، زود می گیره ، زود خسته می شه

تو خوب بلدی اذیتش کنی ، آخه بگو دلت می یاد؟

بشمار ببین چند تا بدی بهت کردم، چند بار رنجوندمت؟ بر خلاف میلت عمل کردم؟

دلت می یاد؟

اصلا دل داری؟

من می ترسم ، قلبم تند و تند می زنه .......

کوله بارمو بستم و رفتم........گفتم می رم واسه همیشه!!!درد داشت

درد گرفت..........تیر می کشید.......

اومدی می گی برگرد!!!می ترسم........خیلی درد داره ، نمی دونی چه قدر درد می کنه

می ترسم..اگه دوباره درد گرفت ؟!!!.....دلت می یاد؟

یه وقت می شه دلت می گیره پشیمون می شی...اون وقت من دیگه نیستم......اون وقت

من نیستم که بگم دوست دارم ، آرومت کنم ، نذارم اذیت شی ...

بگو دلت می یاد؟

I to pine for days I was whit you

.......That days

!!!Alas

.....Alas

......I wish that

 

                 

 

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:16  امضا شیوا  | 

امروز نزدیک به یه ماه میشه

آره ۷ تیر بود .......یکشنبه ..........دو روز از هفت ماهگی میگذشت

و تو خرابش کردی.......و من !!! . من مُردم . و تو ساده از کنارم گذشتی...

آه.........

من می ترسم........من خیلی می ترسم.......از همه چی

از تو ، از خودم ، از همه چی ، از همه و همه

من از زندگی می ترسم.....از اینکه به بازی گرفته شم می ترسم

من از قلبم میترسم ......از اینکه بخواد اذیتم کنه ......

من تنها می ترسم....اینجا تاریکه ، کسی نیست .......من خیلی می ترسم....

    

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:21  امضا شیوا  | 

خیلی سخته...............

میدونم نمی دونی چه قدر سخته......ولی باور کن خیلی خیلی سخته

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 19:14  امضا شیوا  | 

خستم........خسته

دارم دیوونه میشم.............کسی نیست بگه چرا آیا؟

چرا کسی جوابمو نمی ده ...........چرا نمی گه ...........

من خسته شدم...................من خسته شدم...........

کلمه ی مزخرفیه...........عین حسش..........ولی من خسته شدم

من خسته شدم..........من خسته شدم................

من خودمو گم کردم..........من خسته شدم..........من دیگه نا ندارم........

من دلم گرفته...........من خسته شدم.........خسته شدم به قدر تکرار این کلمه تو

متنی که نوشتم.............من دیگه نمی تونم..........من خسته شدم..........

جواب دونه دونه اشکامو باید بدی! هیچ کس بهت گفته چه قدر مغروری و از خود راضی ، آره؟

هیچکس بهت گفته چه قدر سنگ دلی ، آره؟

این دفعه دیگه کوتاه نمیام ، چند بار من کوتاه بیام؟ مگه من اون غرور لعنتی رو ندارم؟ آره؟

.....................................................................................................................

می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی      رفتنم را ، مرگ احساس مرا باور کنی

البته بعید می دونم درک کرده باشی وجودمو ، حضورمو ، له شدنمو، کوتاه اومدنامو

حرف نزدنامو ، دیدن و نگفتن ، دم نزدن ، می دونی تا کجام رسیده ؟ میدونم که نمی دونی

اگه میدونستی ....................

می دونی چه قدر دوستت دارم؟ آره می دونی ، واسه همینه داری داغونم می کنی...

اما این رسمش نیست............به خدا رسمش نیست .......

 

     

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 14:8  امضا شیوا  | 

دلگرفته......دلتنگ......خسته ام......حس مبهمی ست.........گاهی میخندم.......

گاهی به نقطه ای خیره میشوم............گاه میدوم گاه توان راه رفتن ندارم..........

در گذشته غرق می شوم.........به آینده می نگرم........حس مبهمی ست..........

لحظاتی نفس نمیکشم....احساس خفگی می کنم....درد وجودم را فرا می گیرد.

دلتنگ که میشوم باران میبارد ابرها غمگین میشوند....فقط این حس را دوست دارم.....

هم اینک بازیچه ای بیش نیستم...بازیچه ی تقدیر......او سنگدل است !!............

باز صبر می کنم...........صبر........پس از صبرم چه خواهد شد.......من توان صبر کردن

را دارم...........سالهاست که صبر کرده ام............شاید .........شایدپس از صبر مرگ

سراغم را بگیرد........هیچ کس ........هیچ چیز برای از دست دادن ندارم.........

            

 

 

+ دفترچه خاطراتمو باز کردم پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:53  امضا شیوا  | 

 
New Page 2


Javascripts


< > dariushkamani.blogfa.com

< > < < >